|
نوروزتان پیروز
سال نو مبارك هميشه سبز باشيد
چهار شنبه سوری مبارک باشه . . . اما مواظب خودتون باشین
وقتی زندگی شکنجه است زیستن سفاهت است آنجا که معالجه به دست مرگ است درمان جز مردن نیست این جمله رو در یکی از رمانهای شکسپیر خوندم اگه اسم رمان رو می خواین اتللو بود گفتم بد نباشه شما هم اینو بخونید
بی درد ها آنانند که هیچ نمی دانند
من از تو طلب کردم که تو با من باشی و تو گفتی هرگز پاسخی سرد و درشت و مرا غصه این هرگز کشت
خداوندا
تو می دانی که انسان بودن و ماندن چه دشوار است پس چه رنجی می کشد آن کس که انسان است و سرشار از احساس
بدون شرح
اینم یه دو بیتی از خودمه که نتونستم مثل یه شعر کاملش کنم.دلم می خواد نظرتون رو دربارش بهم بگین آه از قصه تنهائی و رسوائی دل آه از شکوه و اندوه و غم و حسرت دل هر چه حال است چه باکی است که از دل باشد آه از سوز و گداز و عطش بی حد دل. . .
الهی! من کی ام که تو را خواهم چون من از قیمت خویش آگاهم
عشق یعنی قبول دیگری آنگونه که هست نه آنگونه که تو می خواهی
در اين دوران بي رحمي
جدا از بازي و رندي دلم صد ها سخن دارد به دور از وحشت اندوه و بي مهري اگر در دل نوائي بود سخن از شام تاري بود نگاهي در نگاهي بود همه از پاكي دل بود سخن ها صادق و جانها صفائي داشت اميد عاشقان جانا نمي داني. . . هوائي داشت ولي افسوس و صد افسوس نگاه مردمان ديگر خدائي نيست سخن از عشق و همدردي و ياري نيست زمانه بس عوض گشته اميد مردمان كوهي هوس گشته نمي داني. . . عزيز دل تمام آرزوهايم در اين گرداب شوم قرن عبث گشته اينم خودم گفتم
این شعر و خودم گفتم بهم بگین چطوره آن سوی پنجره اندوه و آه بود... تنهائی و سکوت در هر نگاه بود از پشت پنجره باران به شیشه خورد مهتاب شب دوید در را به غم گشود من بودم و سکوت تنهائی و خیال اندوه و درد و رنج بیهودگی و آه آن شب برای تو ابری شدم سیاه باران شدم چو ابر در خلوت نگاه با من بمان امید ای خواب پنجره ای مهر آفتاب ای همچو آینه بی تو بهار من سرد و خزانی است... یک کوله بار غم در قلب و در دل است...
بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است
این شعر از خودمه امیدوارم خوشتون بیاد حجم غم امشب سکوتی تلخ را در سینه ام آورد چراغی نیست نوری نیست نگاه مهربانی نیست همه خاموش و دلخسته در اینجا آشنائی نیست سکوت و عمق تنهایی برایم سخت سنگین است میان غربت و غم ها.... نگاه تو چه دلگیر است چرا امشب نگار من نگاهم را نمی بینی غریب آشنای من....مگر بخت سیاهم را نمی بینی؟ دلم امشب بدون تو پر از داد جدائیهاست مگر ای نازنین اشک شب تارم نمی بینی؟!
خدا را شکر می کنم که هر روز صبح زود باید با زنگ ساعت بیدار شوم این یعنی هنوز من زنده ام.خدا را شکر که در پایان روز از خستگی از پا می افتم. این یعنی توان سخت کار کردن را دارم.
ای رفته از برم به دیاران دور دست با هر نگین اشک، به چشم تر منی هر جا که عشق هست و صفا هست و بوسه هست، در خاطر منی هر شامگه که جامه ی نیلین آسمان پولک نشان ز نقش هزاران ستاره است هر شب که مه چو دانه ی الماس بی رقیب بر گوش شب بجلوه چنان گوشواره است آن بوسه ها و زمزمه های شبانه را یاد آور منی در خاطر منی در موسم بهار کز مهر بامداد تکدختر نسیم مشاطه وار موی مرا شانه می کند آندم که شاخ پر گل باغی بدست باد خم می شود که بوسه زند بر لبان من وانگاه نرم نرم گلهای خویش را به سرم دانه می کند آن لحظه ای رمیده زمن در بر منی در خاطر منی هر روز نیمه ابری پاییز دلپسند کز تند باد ها با دست هر درخت صدها هزار برگ ز هر سو چو پول زرد رقصنده در هوا وان روز ها که در کف این آبی بلند خورشید نیمروز چون سکه ی طلاست تنها تویی تو که روشنگر منی در خاطر منی هر سال چون سپاه زمستان فرا رسد ار راه های دور- در بامداد سرد که بر ناودان کوی قندیل های یخ دارد شکوه و جلوه ی آویزه ی بلور آن لحظه ها که رقص کند برف در فضا همچون کبوتری وانگه برای بوسه نشینند مست و شاد پروانه های برف، بمژگان دختری؛ در پیش دیده ی من و در منظر منی در خاطر منی آن صبح ها که گرمی جانبخش آفتاب چون نشئه ی شراب، دود در میان پوست یا آن شبی که رهگذری مست ونغمه خوان دل میبرد به بانگ خوش آهنگ دوست، دوست در باور منی در خاطر منی اردیبهشت ماه زمان دلبری دختر بهار کز تکچراغ لاله چراغانی است باغ وز غنچه های سرخ تک تک میان سبزه فروزان بود چراغ وانگه که عاشقانه بپیچد بدلبری بر شاخ نسترن نیلوفری سپید آید مرا بیاد که نیلوفر منی در خاطر منی هر جا که بزم هست و زنم جام را بجام در گوش من صدای توگوید که نوش، نوش اشکم دود به چهره و لب مینهم به جام شاید روم ز هوش باور نمیکنی که بگویم حکایتی، آن لحظه ای که جام بلورین به لب نهم در ساغر منی در خاطر منی برگرد ای پرنده ی رنجیده، باز گرد بازآ که خلوت دل من آشیان تست در راه، در گذر در خانه، در اطاق هر سو نشان تست با چلچراغ یاد تو نورانی ام هنوز پنداشتی که نور تو خاموش می شود؟ پنداشتی که رفتی و یاد گذشته مُرد؟ و آن عشق پایدار، فراموش میشود؟ نه ای امید من دیوانه ی تو ام افسونگر منی هر جا، به هر زمان در خاطر منی |
About![]()
Archivesآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 اردیبهشت 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 مهر 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 اسفند 1383 Links
خانه تنهایی دل من |