تبليغاتX
یادداشتهای عاشقانه من



















Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


یادداشتهای عاشقانه من

روز پدر و میلاد حضرت علی (ع) بر همه شیعیان مبارک باد.

                 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1384ساعت15توسط نایس | |

آن سوی پنجره اندوه و آه بود . . .

تنهائی و سکوت در هر نگاه بود 

از پشت پنجره باران به شیشه خورد

مهتاب شب دوید در را به غم گشود . . .

من بودم و سکوت تنهائی و خیال

اندوه و درد و رنج . . .

بیهودگی و آه!

آن شب برای تو ابری شدم سیاه

باران شدم چو ابر در خلوت نگاه

روشن بمان امید ای خواب پنجره . . .

ای مهر آفتاب ای همچو آینه

بی تو بهار من سرد و خزانی است

یک کوله بار غم در قلب و در دل است  . . .

+نوشته شده در جمعه بیست و یکم مرداد 1384ساعت11توسط نایس | |

به كه بايد دل بست؟

به كه شايد دل بست؟

سينه ها جاي محبت، همه از كينه پر است .

هيچكس نيست كه فرياد پر از مهر تو را ـ

گرم، پاسخ گويد

نيست يك تن كه در اين راه غم آلوده عمر ـ

قدمي، راه محبت پويد

خط پيشاني هر جمع، خط تنهائيست

همه گلچين گل امروزند ـ

در نگاه من و تو حسرت بيفردائيست .

به كه بايد دل بست ؟

به كه شايد دل بست ؟

نقش هر خنده كه بر روي لبي ميشكفد ـ

نقشه يي شيطانيست

در نگاهي كه تو را وسوسه عشق دهد ـ

حيله پنهانيست .

زير لب زمزمه شادي مردم برخاست ـ

هر كجا مرد توانائي بر خاك نشست

پرچم فتح بر افرازد در خاطر خلق ـ

هر زمان بر رخ تو هاله زند گرد شكست

به كه بايد دل بست؟

به كه شايد دل بست؟

خنده ها ميشكفد بر لبها ـ

تا كه اشكي شكفد بر سر مژگان كسي

همه بر درد كسان مينگرند ـ

ليك دستي نبرند از پي درمان كسي

از وفا نام مبر، آنكه وفاخوست، كجاست ؟

ريشه عشق، فسرد

واژه دوست، گريخت

سخن از دوست مگو، عشق كجا ؟ دوست كجاست ؟

دست گرمي كه زمهر ـ

بفشارد دستت ـ

در همه شهر مجوي

گل اگر در دل باغ ـ

بر تو لبخند زند ـ

بنگرش، ليك مبوي

لب گرمي كه ز عشق ـ

ننشيند بلبت ـ

به همه عمر، مخواه

سخني كز سر راز ـ

زده در جانت چنگ ـ

بلبت نيز، مگو

چاه هم با من و تو بيگانه است

ني صد بند برون آيد از آن، راز تو را فاش كند

درد دل گر بسر چاه كني

خنده ها بر غم تو دختر مهتاب زند

گر شبي از سر غم آه كني .

درد اگر سينه شكافد، نفسي بانگ مزن

درد خود را به دل چاه مگو

استخوان تو اگر آب كند آتش غم ـ

آب شو، « آه » مگو .

ديده بر دوز بدين بام بلند

مهر و مه را بنگر

سكه زرد و سپيدي كه به سقف فلك است

سكه نيرنگ است

سكه اي بهر فريب من و تست

سكه صد رنگ است

ما همه كودك خرديم و همين زال فلك

با چنين سكه زرد ـ

و همين سكه سيمين سپيد ـ

ميفريبد ما را

هر زمان ديده ام اين گنبد خضراي بلند ـ

گفته ام با دل خويش:

مزرع سبز فلك ديدم و بس نيرنگش

نتوانم كه گريزم نفسي از چنگش

آسمان با من و ما بيگانه

زن و فرزند و در و بام و هوا بيگانه

« خويش » در راه نفاق ـ

« دوست » در كار فريب ـ

« آشنا » بيگانه

شاخه عشق، شكست

آهوي مهر، گريخت

تار پيوند، گسست

به كه بايد دل بست ؟

به كه شايد دل بست ؟

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مرداد 1384ساعت22توسط نایس | |

در لحظه هاي آخر ديدار بنشين 


اي تا هميشه زنده در پندار بنشين


بنيشن كه از چشمت سلامت يابم امشب


اي جان من از رفتنت بيمار بنشين


خوش مي روي اما درنگي كن به رفتن


ما را به دست گريه ها مسپار بنشين


اي چهره ات خرم ز گلزار جواني


ما را به پيري در خزان مگذار بنشين


از پا نشستم تا تو برخيزي به صد كام


خواهي كه برخيزم ز جان يك بار بنشين


من بي تو هرگز خواب را باور ندارم


اي جاودان در ديده ي بيدار بنشين


لطف خدا را ديده ام در شاخ و برگت


روزي درختي مي شوي پر بار بنشين


تا گل بر آيد خار در چشمم نشيند


من باغبانم اي گل بي خار بنشين


از سينه ي من لحظه يي اي درد برخيز


در پيش رويم ساعتي اي يار بنشين


من تاب بار درد دوري را ندارم


از شانه ام اين بار را بردار بنشين


تا داد دل از ديده ي گريان ستانم


در لحظه هاي آخر ديدار بنشين

     

+نوشته شده در یکشنبه نهم مرداد 1384ساعت14توسط نایس | |

تمام واژه های جهان را بر رنگ و بر درنگ کاویدم

حاشا حاشا که هیچ واژه و جلوه ای را فراخور شانت نیافتم . . .

و اینک در آستانه عاطفه است

نام تو را به عشق می خوانم و می دانم . . .

در گوش تمام درختان جنگلی تکرار خواهد کرد

آنگه که درخت با برگ و شاخه هایش تو را خواهد ستود . . .

مادر  . . .

با یاد جاودانه ات در کوچه های آئینه ایستادم تا از تو دری درخشان ساخته باشم

در اهتزاز باد نام تو . . .

                 

+نوشته شده در دوشنبه سوم مرداد 1384ساعت14توسط نایس | |